۱ آبان ۱۳۸۹ ه‍.ش.

روایت پایان نامه


این پژوهش با عنوان کار کودکان و بازتولید نابرابری اجتماعی در مدت یک سال و با استفاده از مطالعه ی موردی جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان و همکاری داوطلبان آن سازمان مردم نهاد انجام گرفته است. در این رساله از خلال گفته ها، نوشته ها و نقاشی های کودکان کارگر تحت پوشش جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، و در فضای گفتمانی علم ماتریالیسم تاریخی، بخشی از فرایند بازتولید نابرابری اجتماعی را توصیف نمودیم. برای شناخت بهتر زمینه ی بحث، در بخش کلیات، تاریخچه ی مختصری از تحول مفهوم کودکی در گذر زمان و نظریات مرتبط با آن به همراه تحولات قوانین مرتبط با این موضوع را مورد بررسی قرار دادیم.
در مورد پدیده ی کار کودکان مانند دیگر پدیده های اجتماعی، با وجود آن که در نهایت این ساختار اقتصادی جامعه است که تعیین کننده بوده اما برای بررسیِ هر لحظه ی تاریخی و هر پدیده ی اجتماعی باید به انباشت تعینات ساختاری ایدئولوژیک و سیاسی نیز توجه نمود. ما به قول آلتوسر با در دست داشتن دو سر زنجیر، یعنی تعیین کنندگی اقتصاد در وهله ی نهایی و تعین چند گانه ی ساختارهای جامعه، سعی در ارائه ی تصویری از حلقه های میانی فرایند بازتولید نمودیم.
برای یک بررسی دقیق از فرایند بازتولید در میان کودکان کارگر ما روشی که مارکس اقتصاد را مورد پژوهش قرار داد را بنیان نظریِ روش مبنایی قرار دادیم تا ویژگی های ایدئولوژیک زندگی کودکان کار را شناسایی کنیم. به زبانی عملی تر آن گونه که در فصل روش توضیح داده شد، از میان مصاحبه های عمیق و نیمه ساخت یافته (9 نفر)، دست نوشته ها (30 نوشته) و نقاشی های کودکان کار جمعیت دفاع (50 نقاشی) به گرد آوری داده های خود پرداختیم. تحلیل این داده ها با روش کدگذاری باز ما را به سوی ساختن نظریه ای در مورد سوژه سازی فرودستانه رهنمون ساخته و همزمان با استفاده از کدگذاری محوری توانستیم ارتباط دستگاه های ایدئولوژیک و مقوله های مطرح شده را نشان دهیم.
نظریه ی مطرح شده در مورد سوژه سازی فرودستانه در این رساله را باید در چهارچوب نظریه ی کلی تری که مارکس و در ادامه آلتوسر مطرح ساخته اند در نظر گرفت. بر این مبنای نظری است که چهار مقوله ی اصلی از میان مفاهیم یافته شده برساخته ایم تا شباهت ها و تفاوت های این مفاهیم آشکارتر شود. این مقوله ها عبارت اند از: سرکوب های ذهنی، جدایی کار یدی از ذهنی، کمبود سرمایه ی اجتماعی و واکنش های جبرانی. در پست های آتی به بررسی این مفاهیم و ارتباطات آن ها با هم خواهیم پرداخت.

دنده معکوس!


برگشتم!
دفاع کردم از پایان نامه
الان دیگه وقت حمله است
بیشتر خواهم نوشت...

۲۵ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

کار کودکان و جامعه ی طبقاتی


.......
کار کودکان با توجه به مطالب گفته شده در مورد تقسیم طبقاتی جامعه، بخش مهمی از محتوای سازنده ی این متناقض نما را تشکیل می دهد. کودکان کارگر، با انجام کار مولد، تعین طبقاتی خود را مشخص می سازند و با استفاده ای که از آن ها برای فشار به کارگران بزرگسال در جهت کاهش دست مزد ها و تن دادن به شرایط سخت تر کار می شود، و با ارائه تصویری نمادین از آن ها که کابوسِ خرده بورژوایی در مورد درغلتیدن به وضعیت طبقاتیِ فرودست را بازنمایی می کند، در استحکام جامعه ی طبقاتی نقش بازی می کنند. بیهوده نیست که با این همه سازمان عریض و طویل جهانی و محلی، همچنان هر روز بر تعداد کودکان کارگر افزوده می شود.
اکثریت کودکان کار، بنا بر آمار های فعالین حقوق کودک در ایران و جهان، در مزارع و کارگاه ها مشغول کارند. شرکت های بزرگ بین المللی، به یمن جهانی سازی گسترده و طوفان نئولیبرالیسم، در سراسر جهان از کار کودکان بهره مند شده و گستره ی استثمار خود را از مرزهای محلی و منطقه ای فراتر برده اند. این کارهای مولد، درجه ی استثمار را در بالاترین حد نگه داشته و سود های کلانی را نصیب این شرکت ها می نماید.
کودکان کار عموماً در شرایط سرکوب گرایانه ی شدیدی مشغول به کار بوده و محیط های کاریِ آن ها بسیار خطرناک و آسیب رسان است. در مورد نقش این سرکوب گسترده در پذیرفتن فرودستی و بازتولید طبقات در بخش ایدئولوژی به تفصیل سخن خواهیم گفت. اما در این جا به وجه دیگری از ارتباط کار کودکان و پدیده ی سرکوب با ساخت طبقاتی جامعه می پردازیم. کار کودکان علاوه بر ویژگی های سرکوب گرایانه اش برای این قشر از طبقه ی کارگر، ابزاری بسیار قوی برای سرکوب دیگر بخش های این طبقه است. یعنی با استفاده از کار کودکان، به عنوان رقیبی ارزان، طبقه ی کارگر قابلیت چانه زنی اش در مورد حقوق و شرایط کاری را از دست داده و باید به حداقل های زیستی قناعت کند. این امر مخصوصاً با گسترش نئولیبرالیسم و کاهش قوانین حمایتی از کارگران در سی سال اخیر بسیار شدت یافته است.
از سوی دیگر کودکان کارگر عموماً از تحصیل محروم بوده یا در مراحل ابتداییِ آن متوقف می شوند. دستگاه ایدئولوژیک آموزش با این جداسازی های عمومی، بخشی از جامعه را به سوی کار یدی سوق می دهد. همین امر هم واجد بازتولید تقسیم کار یدی و کار ذهنی بوده و هم نشان دهنده ی مکانیزم سوژه سازی در کل جامعه است. کار کودکان مهارت کلامی و هوش ارتباطیِ آن ها را دچار تأخیر نسبت به دیگر کودکان هم سن آن ها نموده و از این طریق مجموعه ی آسیب های جسمانی و روانی ناشی از کار را کامل می نماید.
آخرین نکته ای که در مورد تأثیر وجود کودکان کار بر تقسیم طبقاتی جامعه باید به آن اشاره نمود نقش نمادینی است که در آن از آن ها به عنوای سمبل وضعیت پرولتاریایی برای تهدید خرده بورژوازی از آن استفاده می شود. کار کودکان، آن وضعیتی را ترسیم می کند که برای فرار از آن باید به همان خرده مالکیت ها و خرت و پرت های خرده بورژوایی محکم چسبید و حقارت موجود را از ترس فلاکتی که در زندگی روزمره ی کودکان کار، بر سر هر چهار راه و در هر کارگاه مخروبه بازنمایی می شود، پذیرفت. کودک کار در این نقش نمادین، صفر مطلقی مانند صفر کلوین است که هر وضعیتی با توجه به آن مثبت ارزیابی می شود و امید به صعود از نردبان توهمیِ ترقی را برای آرزومندانش زنده نگه می دارد. کودکان کارگر، چیزی برای فخر فروشی و تحقیر کردن فراهم می آورند که چراغ بلاهت تکبر را برای خرده بورژوا روشن نگه می دارد و حس حقارت او نسبت به فرادستان بورژوایش را مستند می سازد.

۳ تیر ۱۳۸۹ ه‍.ش.

در مورد طبقات اجتماعی


امین قضایی:
دوست عزیز ، من نقد شما را خواندم ، متاسفانه نقد تو روند استدلالی مشخصی ندارد و تماما بر پایه ی برداشت نادرست از متن من است.مهمترین بدفهمی تو این است که من نگفتم هر مزد بگیری کارگر است. اگر دوباره به مطلب من دقت کنید ، می بینید که من میان کسانی که برای سرمایه دار ، ارزش افزوده تولید می کنند (اگرچه کارشان مستقیما مولد نباشد) و کسانی که در کسب ارزش افزوده با کارفرما سهیم هستند ، تفاوت وجود دارد. به بیان دیگر باید میان کارگران خدماتی مانند یک فروشنده یا کارگر حمل و نقل که در پروسه ی تولید نقش دارند از یکسو ، با پلیس و آخوند که در ازای سهمی از ارزش افزوده ، امنیت و ایدئولوژی برای سرمایه فراهم می آورند از سوی دیگر ، تفاوت گذاشت. درک تفاوت کارگران خدماتی با عناصر بورژوا که در ارزش افزوده سهیم هستند ، سخت نیست.در ظاهر هر دو درآمد یا مزد می گیرند. ولی با هم کیفیتا متفاوت هستند. اگرچه ممکن است برخی جاها مانند بوروکراسی آسان نباشد ، اما قابل تعیین است.
نکته ی مهم دیگر این است که جایگاه طبقه تنها در شیوه ی تولید است و نه چیز دیگری. در تعاریف جای جدل نیست . اگر این تعریف را نپذیری بحثی باقی نمی ماند. مفهوم طبقه به جز این تعریف فاقد اهمیت نظری خواهد بود. همچنین تو باید متوجه باشی که بحث من روی هویت اقتصادی طبقه ی کارگر متمرکز است و نه هویت سیاسی. اگر متن من را که در سایت رادیو زمانه که برای روز کارگر نوشته شده دنبال کنی ، خواهی دید که من قبلا به این تمایز اشاره کرده ام. این تمایز برای همه ی مارکسیست ها آشناست.
اما تو این بحث اصلی را نفهمیده ای و البته نمی دانم چرا من را استاد خطاب کرده ای. به هر دلیلی ، من نه استاد کسی هستم و نه استالینیست یا لوکاچ زده. بهتر است در آینده ، هنگام نقد ، صرفا روی استدلال طرف متمرکز شوید.
موفق باشید

نادر:
ممنون که وقت گذاشتی و این مطلب را خواندی. طبق عادت همیشگی ات در پاسخ به همه چند بار به من گفته ای که نفهمیده ای که فلان و بهمان. اتفاقاً یکی از جنبه های اصلی نقد من این بود که نوشته ی تو دچار تضاد های درونی است که اجازه نمی دهد کسی بهفمد چه می گویی. مقاله ات از این منظر، سوءتفاهمی تئوریک است! در بهترین حالت می توانم بگویم که شتاب زده نوشته شده است. نمی دانم دلیل این شتاب زدگیت برای نوشتن در این حوزه چیست. بگذریم.
در مورد مزد بگیری طبقه ی کارگر: این که ویژگی مشترک تمام آن ها مزد بگیری است را تو به وضوح و با تأکید بیان کرده ای! من از کجا بدانم که منظورت چیز دیگری است. هرچند آن چیز دیگر هم که منظورت است ظاهراً خود دارای مشکلات عدیده ی دیگری است. گفته ای که بین کارگر خدماتی و خرده بورژوا (احتمالاً خرده بورژوازی مدرن منظورت بوده) تفاوت کیفی است. احسنت! مسأله بر سر همین تفاوت است! این تفاوت چیست؟!
در مورد تعین طبقات: وقتی می گویم لوکاچ زدگی یعنی همین! درست است که طبقات در سطح اقتصادی تعین اصلی را می یابند اما در سطوح سیاسی و ایدئولوژیک هم تعین ساختاری دارند. امیدوارم تأکید من بر فرق تعریف و تعین را متوجه باشی. البته در این جا هستی شناسیِ متفاوت من و تو، ما را دچار مشکل می سازد. من سعی می کنم در آینده هستی شناسی خودم را با توجه به آثار متأخر مارکس توضیح دهم. در ضمن هویت سیاسی و اقتصادی طبقه ی کارگر این چنین جدا از هم نیست و سطوح مختلف روبنا و زیر بنا بر هم تأثیرات متقابل دارند.
در مورد خطاب قرار دادن تو به عنوان استاد در پی نوشت توضیح دادم. این که من استالینیست نیستم و لوکاچ زده نیستم و این ها برای یک ماتریالیست معنی خاصی ندارد. به من حق بده که از روی اعمال مادی و نوشت هایت قضاوت کنم. جسارتاًً!
جمع بندی کنم: نوشتن در مورد طبقات با توجه به تغییرات تکنیکیِ تولید سرمایه داری و همچنین شرایط ویژه ی اقتصادیِ ایران (منظورم مزخرفاتی مانند این که ایران سرمایه داری نیست و طبقه ندارد و این ها نیست) کار پیچیده ای است. احتیاج به همفکری و بحث در حوزه های مختلف دارد. از نظر من بسیار لازم است که تعریف طبقه و مصادیق آن تدقیق شود. زیرا این خشت اولی است که در صورت کج نهاده شدن در ادامه و تحلیل های دیگر نیز مشکلات زیادی را ایجاد می کند. اگر موافق باشی می توان این موضوع را به صورت بحثی باز پیش ببریم و همه ی دوستانی که مایل باشند در این بحث شرکت نمایند. در هر حال امیدوارم بحث سازنده ای باشد و دوستان بیشتری در
آن مشارکت کنند.

امین:
بورژوازی طبقه ای است که از ارزش افزوده ی طبقه ی کارگر امرار معاش می کند. او می تواند یا مستقیما سرمایه گذار باشد یا اینکه به سبب خدمتی که برای سرمایه دار انجام می دهد ، در این ارزش افزوده سهیم باشد.
بنابراین من صریحا گفته ام که کسانی که با کافرمایان در ارزش افزوده سهیم هستند (و اگرچه اجیر می شوند) ، را نباید با کارگران خدماتی و متخصص اشتباه گرفت.
بنابراین شتاب زدگی ناشی از عدم مطالعه ی دقیق شماست و نه من. بورژوازی تنها آن کسی نیست که با کارگران قراداد کاری امضا می کند ، کسانی هم هستند که وظیفه ی مدیریت سرمایه ،امنیت و ایدئولوژی را برعهده دارند. برای مثال ماشین دولت یا در گذشته پادشاه و درباریانی که مارکس نقش آنها ر انگلی می دانست. برای اینکه بفهمیم چه کسی در ارزش افزوده سهیم است و چه کسی کارگر خدماتی است ، باید ببینیم که آیا کار او بخش ضروری از پروسه ی تولید است یا خیر. آیا این کار ، از عقلانیت تولید ناشی می شود یا صرفا وظیفه ای است سرمایه داری برای اهداف خود تعریف می کند. این تفاوت کیفی است و قابل تعیین است.
برای مثال کار یک کارگر صندوق دار در فروشگاه ، به اندازه ی کار بخش بسته بندی و حمل و نقل کالاها،برای پروسه ی تولید و مصرف ضرورت دارد. کسی که خلاف این را بگوید و کارگران خدماتی را جزوی از مفهوم بی معنای طبقه ی متوسط بداند ، دروغ گو است و می خواهد مفهوم طبقات را لوث کند.
مشکل دیگر شما در فهم متن من این است که درکی از کلمه ی مزد"wage" در اقتصاد سیاسی ندارید.وقتی من این کلمه ی مزد را به کار می گیرم مشخصا منظورم حقوق و در آمد نیست. در اقتصاد سیاسی مزد مفهومی تعریف شده و مشخص است . وقتی می گوییم کارگر مزدی ، منظورم کسی نیست که کار می کند و حقوق می گیرد. منظور این است که آن فرد براساس بازتولید خود و نیروی کار خود در ازای تولید کاراضافی و لازم ، مزد دریافت می کند. میزان مزد اساسا برپایه ی مقدار لازم برای بازتولید نیروی فرد ، تعیین می شود اما با عوامل دیگر بالا و پایین می رود.به همین خاطر کلمه ی مزد در متن معنای خاصی در کانتکست اقتصاد سیاسی دارد.
در ضمن بورژوازی که در ارزش افزوده سهیم است خرده بورژوا نیست ، بلکه مشخصا بورژوا است.
نکته ی آخر اینکه من نمی دانم این بحث من چه ربطی به لوکاچ دارد. هدف از تعیین طبقات ، برچسب به مردم نیست ، بلکه مفهم پردازی است برای درک تضاد بنیادینی که در شیوه ی تولید. یک دیالکتیسین مارکسیسم تعاریف خود از طبقه را باید برای درک تضادها ، مشخص کند. نمی دانم چه تصویری از کلمه ی هستی شناسی دارید. ولی هستی شناسی من و شما متفاوت نیست . چون اصلا نظریه ی مارکسیستی ، به هستی شناسی و صدور گزاره های انتولوژیک قائل نیست.

نادر:
به نظر می رسد بحث ما در برخی از حوزه ها در حلقه ی بی پایانی افتاده است که کمکی به پیشرفت این گفتگو نمی کند. برای مثال بحث مزد. تو در مقاله ی اولیه ات به وضوح می نویسی که مزد بگیری ویژگیِ مشترک تمام کارگران است. سپس در بار دوم می گویی که این برداشت من بدفهمی است. یعنی تو نگفته ای که مزدبگیری ویژگیِ مشترک کارگران است. و در بار آخر بحث خود را دقیق تر می کنی و مزد را در معنای اصلی خود و نه به صورت عامیانه اش به کار می بری. البته بهتر بود مرجع خود در این مورد را که در گروندریسه است ذکر می کردی نه این طبق معمول همیشه بگویی اقتصاد سیاسی، مارکسیسم و .... من در همان بار اول هم گفتم که به جای این که از مزد شروع کنی می توانی با کار مولد شروع کنی که انتقال مفهوم را بسیار آسان تر می کند. و نیاز به این همه ماله کشی و پشتک وارو زدن هم ندارد.
"آیا این کار ، از عقلانیت تولید ناشی می شود یا صرفا وظیفه ای است سرمایه داری برای اهداف خود تعریف می کند." معنیِ این جمله ات هم برای من مشخص نیست. مانند جمله ی دیگرت در اصل مقاله که "اما غافل از اینکه حتی کورترین اعتراضات نیز دیالکتیک درونی خود را داراست." به جای این گونه کلی گویی ها بهتر است بحث را در مسیری پیش ببریم که امید به نتیحه رسیدن داشته باشد. در ضمن چه اصراری داری که من در موضع دفاع از واژه ی جعلیِ طبقه ی متوسط هستم؟ من که همان اول گفتم با اصل تاختن به این واژه موافقم اما روش تو را نمی پسندم. مشکل از این جا است که من انتظار یک متن علمی (مارکسیستی) از تو را دارم اما در بعضی بخش ها متن تو شبیه مقاله های روزنامه ای می شود.
در مورد لوکاچ زدگی باید اعتراف کنم که فکر می کردم که تو به صورت آگاهانه این موضع را داری و البته اگر این گونه بود قطعاً از موضع خودت دفاع می کردی. اما با این همه داد و بیدادی که در این مورد کردی به نظر می رسد که مانند اکثر روشنفکران چپ ایرانی و به دلیل تأثیر کتاب های جلد سفید و دست دوم (از نظر فکری) است که به صورت ناخودآگاه به این وضع دچار شده ای. ظاهراً توضیحات من در موارد پیشین فایده ای هم نداشته است. لطفاً به کلمه ی "تعین (determination)" دقت کن! این بار برایت نقاشی می کشم به امید این که بهتر مطلب منتقل شود؛ ظاهراً شکل مار از کلمه ی مار گویاتر است.



در مورد خرده بورژوازی نوین هم همان طور که بار اول توضیح دادم می توانی به کارهای پولانزاس رجوع کنی. به طور مشخص به "فاشیسم و دیکتاتوری" که ترجمه شده است و همچنین به "طبقات در سرمایه داری معاصر" که هنوز ترجمه نشده. تمام آثار اریک اولین رایت را هم می توانی به رایگان از اینترنت بگیری. اندیشمندان مارکسیست در صد سال اخیر تلاش های زیادی برای گسترش و تکمیل تئوری های مارکس انجام داده اند. مسأله این جاست که تو یا در صد و پنجاه سال پیش سیر می کنی آن هم بدون اعلام مرجع نوشته هات و یا ناگهان با ماشین زمان به پست مدرن ها می رسی. خرده بورژوازیِ مدرن به این دلیل به این نام مفتخر شده که خصوصیات سیاسی و ایدئولوژیکی شبیه خرده بورژوازی سنتی (همان که تو می گویی) دارد. در چهل سال اخیر هم این کلمه، واژه ای بسیار جا افتاده و آشنا در متون جامعه شناسی مارکسیستی است.
در کل، تلاش تو برای فراهم آوردن متن های آموزشیِ ساده بسیار ارزشمند و شایان تقدیر است. نقد من در این زمینه این است که معمولاً نوشته هایت بدون مرجع بوده و میزان کلی گویی در آن ها زیاد است. آیا انتظار زیادی است که فرم نوشته های یک روشنفکر چپ، با مزدوری تاریخ مصرف گذشته مانند محمد قوچانی تفاوت داشته باشد؟

۲۵ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

وضعیت روشنفکران طبقه ی کارگر در ایران!


ما خود را به جهان چون صاحبان مکتبی مسلح به اصول نو عرضه نمی کنیم و نمی گوییم: این است حقیقت. در برابر آن سر تعظیم فرو آورید! ما اصول تازه ای برای مردم تشریح می کنیم که از خود جهان گرفته ایم. به مردم نمی گوییم: "پیکارهایتان را رها کنید، این پیکارها کودکانه اند، شعار حقیقیِ نبرد را ما به گوش شما می خوانیم" تنها کاری که می کنیم این است که به مردم نشان دهیم که در واقع به چه خاطر مبارزه می کنند. (نامه ی مارکس به روگه در سال 1843)

چندین سال است که از امین قضایی به طور پیوسته مطالبی در حوزه های گوناگون (با گستره ای رشک برانگیز) خوانده ام. مقاله ی اخیر او با عنوان "وضعیت طبقه ی کارگر در تهران"، اگر برای توجیه چرخش های سیاسی و تغییر جهت تاکتیکی گروهی از فعالان سیاسی نباشد، قرار است که تحلیلی از وضعیت طبقاتی ایران ارائه نماید. متأسفانه پذیرفتن گزاره های مطرح شده در این مقاله، می تواند به نتیجه گیری های عجیب و حیرت آوری ختم شود که معلوم نیست در تبدیل به تاکتیک و استراتژی، چه تراژدی و یا کمدی هایی را خواهند ساخت. پس لازم دیدم که به طور مختصر به برخی نکات درباره ی آن اشاره کنم. امیدوارم که زمینه ای برای تدقیق مباحث مطرح شده توسط استاد امین و خیلِ کثیرِ مریدان او فراهم آید.
نقطه عزیمت بحث امین، واژه ی طبقه ی متوسط است. واژه ای که به زعم وی برای پنهان نمودن این که طبقه ی کارگر در حال پی گیریِ اهداف بورژوازی اصلاح طلبان است ساخته شده و مورد استفاده قرار می گیرد. من با اصل جدال امین که واژه ی طبقه ی متوسط جعلی است کاملاً موافقم. اما استدلالی که وی در این مورد مطرح می کند تنها نوعی پاک کردنِ صورت مسأله بوده و حتی دلیلی که برای این جعل واژه می آورد را کاملاً بی معنی می دانم.

واقعیت امر آن است که آنچه به عنوان طبقه ی متوسط در ذهن ما گنجانده اند ، اسطوره ای است که ایدئولوژیست های بورژوا پرورانده اند تا در پس یک تصویر مصرفی و ساده نگر از پرولتاریا، وضعیت معیشتی وخیم آنرا پنهان کنند. (وضعیت طبقه ی کارگر در ایران)

چه کسی آن قدر احمق است که بخواهد با تغییر نام قشری از جامعه میزان درآمد آن ها و دیگر تبعات تعین طبقاتی شان را بهبود ببخشد؟! میزان حقوق و درآمد افراد حداقل در سیستم دولتی که تقریباً مشخص است. از این گذشته چه کسی است که تفاوت های کمیِ ناشی از تقسیم بندی طبقات به طور کلی و یا اقشار مختلف یک طبقه را نادیده گیرد؟
دانشِ میان مایه ی امین در زمینه ی علوم اجتماعی به همراه اعتماد به نفس بالایش کار را به جایی می رساند که وی خوانش کمی گرا و پارسونزی از وبر را به عنوان امری بدیهی پذیرفته و بدون ارجاع به متن اصلی وبر از آن استفاده نموده و کار نقد خود را ساده می سازد. برای دیدن تعریف وبر از طبقه به کتاب "دین، قدرت جامعه" ص. 208 مراجعه کنید. من با چهارچوبِ نظری وبر و در نتیجه تعریفِ او از طبقه مخالفم. اما بهتر بود امین برای جنگیدن با موضع وبر ابتدا می فهمید که او چه می گوید. اما استاد در این جا هم، تصویرِ شیر جنگل را بر صفحه ی دارتِ مبارک نصب نموده و مشغول نشانه گیری و شکار می باشند.

ماکس وبر نیز که طبقات را با درآمد می فهمید، آنها (طبقه متوسط) را چیزی بین طبقات کارگر و طبقات بالادست تعریف می کرد.... طبقه براساس شیوه ی تولید تعریف می شود و نه هیچ چیز دیگری. (همان)

متأسفانه دستگاه مفهومیِ امین که مانند بخش عمده ی دیگر روشنفکران چپ ایرانی دچار مرضِ لوکاچ زدگی مزمن است، تنها ساختار اقتصادی را به عنوان محل تعین طبقات می شناسد. بر اساس گزاره های لوکاچ در کتاب پرنفوذ تاریخ و آگاهیِ طبقاتی، طبقه در ساخت اقتصادی مادیت یافته و به صورت "طبقه ی در خود" در می آید و پس از کسب آگاهی طبقاتی و حضور در روبنا (ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک) به "طبقه ی برای خود" بدل می شود. یعنی آگاهی طبقاتی مرتبط با روبنا است و پس از اثر بر "طبقه ی در خود" آن را به طبقه ی برای خود بدل می سازد.

او باید نه فقط "در برابر سرمایه" بلکه "برای خود" نیز به طبقه بدل شود، یعنی ضرورت اقتصادی مبارزه ی طبقاتی خود را به سطح اراده ی آگاهانه و آگاهی طبقاتی فعال و کارساز برکشد... مسأله ی او فقط این است که پیش از رسیدن به بلوغ عقیدتی، پیش از دستیابی به شناخت درست موقعیت طبقاتی و آگاهی طبقاتی هنوز چه رنج هایی را باید تحمل کند. (لوکاچ، 1378، ص. 200)

دستگاه نظریِ امین با تقلیل اقتصادی به همراه پشتک وارو زدن بر سطوح انتزاع، دقیقاً از نوع ساده سازی های استالینیستی بوده که نمی تواند توضیح دهنده ی پیچیدگی های واقعیت انضمامیِ جامعه باشد. و آگاهیِ طبقاتی که با نگاه هگلی استاد لابد نوشته های ایشان و دیگر روشنفکران طبقه ی کارگر بوده قرار است این طبقه ی درخود را دگرگون سازد. اما بشنوید از استادی که همه را به مطالعه دعوت می نمایند، گیرم که با لحنی بسیار زننده و از خود متشکر.

تنها چیزی که می توان براساس این تعریف طبقه ی متوسط خواند و آنرا از طبقه ی کارگر جدا، خرده بورژوازی است. اما واقعیت این است که این طبقه از نظر تعداد بسیار کم و از نظر نقش اجتماعی فاقد اهمیت است. با پیشرفته تر شدن شیوه ی تولید، از تعداد آنها هرچه بیشتر کاسته می شود.... وقتی رسانه های بورژوا و کمونیسم بورژوایی ، میلیون ها تن را که در خیابان ها به جمهوری اسلامی اعتراض می کنند، طبقه ی متوسط یا خرده بورژوازی می خواند آیا منظورشان این است که اکثریت آنها پیشه ور و مغازه دار هستند؟! حتی به سختی می توان با شنیدن این حرف جلوی خنده ی خود را گرفت. مشکل اینجاست که این کارشناسان بی سواد، درک درستی از طبقه ی کارگر و بورژوازی ندارند. (وصعیت طبقه کارگر در ایران)

استاد امین در این جا نکته ای بسیار مهم را برای ما آشکار می سازد. ایشان نه تنها با واقعیت عینیِ جامعه سرمایه داری رو در رو نشده، که البته با طبع فلسفی ایشان این گونه هم سازگار است (به قول مارکس در ایدئولوژی آلمانی: فلسفه و مطالعه ی جهان واقعی همان نسبتی را با یکدیگر دارند که استمنا و سکس)؛ بلکه کل مباحث مطرح در میان اندیشمندان و مبارزان مارکسیست در قرن بیستم را هم زائد تشخیص داده و مطالعه نفرموده اند (لابد وحی منزل را در نیمه ی قرن 19 دریافت کرده اند). برای نمونه نگاه کنید به آثار پولانزاس، جسوب، اولین رایت و .... البته استاد امین با تعریف خود از طبقات جامعه سرمایه داری و خرده بورژوازی و بدون این که حتی زحمت مطالعه ی یک فرهنگ نامه مارکسیستی فارسی را هم بر خود هموار سازند به تفسیر مزخرفات رسانه های بورژوایی پرداخته و لابد لبخند می زنند. مانند این که نیوتون از صدای برخورد سیب بر سر خود بخندد و به جای قانون جاذبه، ریسه رفتن خود را مکتوب کرده و با افتخار به یادگار گذارد.

بورژوازی طبقه ای است که از ارزش افزوده ی طبقه ی کارگر امرار معاش می کند. او می تواند یا مستقیماً سرمایه گذار باشد یا اینکه به سبب خدمتی که برای سرمایه دار انجام می دهد ، در این ارزش افزوده سهیم باشد مانند مدیران ، نظامیان ، بوروکرات ها و تکنوکرات های رده بالا و تمامی کسانی که در دستگاه های حکومتی برای حفظ سرمایه ی سرمایه داران به خدمت مقدس خود یعنی استثمار ، مشغول هستند. پرولتاریا ، طبقه ای است که نیروی کار خود را در اختیار سرمایه داران قرار داده و از حداقل مزد ناشی از نیروی کار خود امرار معاش می کند... تمامی اینها در یک نکته مشترک هستند. آنها نیروی کار خود را می فروشند و در ازای ان برای بازتولید خود ، مزد دریافت می کنند (همان)

ببخشید! جسارتاً مگر قرار نبود که تعریف شما کیفی باشد؟ این رده ی بالا با چه معیار کیفی قابل سنجش است؟ مگر مدیر و تکنوکرات و بوروکرات مزد نمی گیرند؟ مگر نفرمودید که هر مزد بگیری کارگر است؟ پول که بو نمی دهد! (مارکس، سرمایه، ص. 139) پس چه چیزی است که مزد کارگر صنعتی را از مزد مدیرش متمایز می سازد؟ اصلاً این ها به کنار! تکلیف وکلا، پزشکان، نظامیان، آخوندها، استادان دانشگاه رانندگان تاکسی و هزاران قشر دیگر چه می شود؟ تکلیف سهام داران جزء چه می شود؟ تکلیف کار خانگی چه می شود؟ البته استاد در این جا مسأله را درست تشخیص می دهند و به طور مبهم اشاره ای به سطوح سیاسی و ایدئولوژیک می کنند هر چند با مزخرفاتی کمّی مانند "ذهنی تر" و "خدماتی تر"؛ اما همان ضعف های دستگاه مفهومی منجر به بیان گزاره های متناقضی که در بالا ذکر شدند می شود. ایرادات نظری بنیادینی که در اصل تعاریف استاد امین وجود دارند و ابزاری تحلیلیِ او را برای بررسی یک جامعه ی مشخص ضعیف می سازند در زمان رسیدن به واقعیت انضمامی است که خود را نشان می دهند. و استاد که به طور ضمنی به ضعف تئوریک خود پی برده با سیلی صورت خود را سرخ نگه می دارد تا خیل انبوه مریدان همچنان به رادیکال بودن او معتقد بمانند.
اشتباه دیگر امین، اهمیت دادن بیش از حد به تجربه ی زیسته ی خود و فلسفیدن بر مبنای آن است. حال که استاد موفق به کسب عنوان کارگر ذهنی برای خود (به عنوان برنامه نویس پروژه ای) شده کار را به جایی می رساند که کارگران ساختمانی را در وضعیتی بهتر به نسبت کارگران خدماتی و ذهنی قرار می دهد.

آنها در محیط شرکت های خصوصی ، در سلسله مراتب اداری ، موقعیت بسیار فرودست و حقیری دارند و بیش از حتی کارگران ساختمان ، در محیط کار توسط کارفرمایان تحقیر می شوند. (همان)
و یا
من نیز مدتها در همین شرکت های خصوصی به عنوان برنامه نویس و گرافیست کار کردم . طی هفت سال ، ده شرکت مختلف را عوض کردم و چندین ماه حقوق نگرفته دارم و با پایان پروژه مجبور به تغییر شغل خود می شدم. نرخ استثمار از هشتصد درصد تجاوز می کرد. (همان)

من هم مانند امین هیچ وقت کارگر ساختمانی نبوده ام اما در شرکت های نرم افزاری کار کرده ام. با این حال بعید می دانم که ایستادن زیر باران و آفتاب بر سر هر میدان، به انتظار یک روز کار سخت بدنی با دستمزدی بسیار پایین و تحمل فضای نا ایمن ساختمان سازی در ایران بدون بیمه و خدمات درمانی برای آسیب های جسمانیِ بسیار محتمل، در کنار تحقیرهای کارفرما، از کار مهندس نرم افزاری که برنامه می نویسد یا کارمندی که کار دفتری می کند بهتر باشد. در بهترین حالت این گزاره ی استاد را می توان به عنوان نوعی ننه من غریبم بازی و یا خود زحمتکش بینیِ مفرط تلقی نمود. تو خوبی!
استاد بالاخره فروتنی نموده و می فرمایند که چقدر خوانده اند:
تا آنجا که من خوانده ام، کمتر کسی است که در مورد پدیده ی تبعید کارگران از شهر چیزی نوشته باشد یا بدان اشاره ای کرده باشد. تنها گی دوبور در کتاب جامعه ی نمایشی و یا مانوئل کاستلز به آن اشاراتی کرده اند. با پیشرفت سرمایه داری و قطبی شدن جامعه حول دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار، کارگران هرچه بیشتر به پیرامون شهر رانده می شوند و مرکز شهر هرچه بیشتر توسط سرمایه داران و مراکز تجاری آنها غصب می شود.
از دیدگاه های راستی مانند مکتب شیکاگو که بگذریم، خوب بود که استاد به معروف ترین مارکسیستی که در حوزه ی شهر کار کرده و در ایران هم کاملاً شناخته شده است اگر قابل بدانند رجوع می فرمودند. دیوید هاروی در کتاب شهری شدن سرمایه و با ترم هایی نظیر بازار کار شهری، جابه جایی فضایی مکانی، توسعه ناموزونِ جغرافیایی، انسجام ساختاری و رقابت در چهارچوب فضایی کار به صورت جامع تری به تحلیل فرایند های به حاشیه راندن فرودستان پرداخته است. البته باز محل سوال است که استاد با توجه به تعریفشان از طبقه ی کارگر چگونه ماعیت طبقاتیِ حداقل 8 میلیون ساکن بخش های مرکزی تهران را توضیح می دهند؟ آیا تمام این ها از بورژواها و خرده بورژواها تشکیل شده اند؟ اگر این گونه است و با توجه به این که استاد معترضان را طبقه ی کارگر تشخیص داده اند پس تکلیف شعارهای بالای پشت بام های تهران چه می شود؟! اگر نه پس تکلیف مزد به عنوان عامل تفکیک طبقاتی چه می شود؟

بگذریم. به زودی در مورد طبقه ی کارگر ایران مطلب کامل تری خواهم نوشت. اما این جا تنها اشارات مختصری برای فتح باب می کنم. به گمان من برای شناخت مختصات طبقه ی کارگر به شناخت کار مولد و تعریف آن با توجه به پیشرفت تکنیک تولید درون شیوه ی تولید سرمایه داری نیاز داریم. مارکس کار مولد را این گونه تعریف می کند:

از زمانی که آدام اسمیت بین کار مولد و نامولد تمایز قائل شد، دعوا بر سر این که چه چیزی کار مولد است و چه چیزی نیست ادامه دارد. منشاء این دعوا تحلیل جنبه های متفاوت سرمایه است. کار مولد فقط آن کاری است که سرمایه آفرین باشد.... کار تنها با تولید ضد خود مولد می شود. تنها کار مولد سرمایه (یعنی همان جدیت بیشتر در امر تولید ارزش اقتصادی بیشتر) کار تولیدی ست و هرگونه کار دیگری اعم از مفید و زیانمند برای سرمایه داری مفید نیست یعنی مولد نیست.... تا آنجا که به کارگر (به معنای دقیق کلمه) مربوط می شود شکلی از ثروتی که وی ایجاد می کند شکلی از ثروت مستقیماً مربوط به کار، یعنی سرمایه است. پس کار مولد آن است که مستقیماً بر سرمایه می افزاید. (مارکس گروندریسه، 1378، زیرنویس 14 ص.270 و 271)

مارکس در این جا بر خلاف آدام اسمیت (ثروت ملل، 1357، ص. 269) حرفی از کالا به عنوان شرط مولد بودن کار نمی زند. یعنی نوازنده ای که برای کارفرمایش ارزش اضافی می آفریند به اندازه ی کارگر صنعتی کار مولد انجام می دهد. با این تعریف است که می توانیم کارگر را کسی بدانیم که کار مولد انجام می دهد. یعنی آن گونه که پولانزاس هم می گوید:

در جوامعي كه به طبقات تقسيم مي شوند، نمي توان از«كارِ مولد» با مفهومي خنثي سخن گفت. در جوامعي كه به طبقات تقسيم مي شوند، آن كاري مولد است كه با روابط توليد شيوه ي مورد نظر يعني شيوه اي كه شكل مسلط و خاص استثمار را ايجاد مي كند، وفق دهد. توليد در اين قبيل جوامع، در آن واحد و همچون فرآيندي واحد، به معني تقسيم طبقاتي، استثمار و مبارزه ي طبقاتي است. (پولانزاس، 1975، ص. 20)

و بر اساس این مسأله است که می توان به تعریف جامع پولانزاس از طبقه رسید:

طبقات اجتماعي گروه بندي هايي از عوامل اجتماعي اند كه عمدتاً ولي نه منحصراً بوسيله جايگاهشان در فرايند توليد، يعني در حوزه اقتصادي، تعريف مي شوند. جايگاه اقتصادي عوامل اجتماعي نقش اساسي در تعيين طبقات اجتماعي ايفا مي كنند. اما نمي توانيم از آن نتيجه بگيريم كه اين جايگاه اقتصادي براي تعيين طبقات اجتماعي كافي است. ماركسيسم اعلام مي دارد كه اقتصاد در حقيقت در هر شيوه توليد يا شكل بندي اجتماعي نقش تعيين كننده اي را دارد؛ اما سياست و ايدئولوژي (روبنا) نيز نقش بسيار مهمي را ايفا مي كنند. در واقع هر گاه ماركس، انگلس، لنين و مائو طبقات اجتماعي را تحليل مي كنند، بدون اين كه خود را فقط با معيارهاي اقتصادي محدود نمايند، صريحاً معيارهاي سياسي و ايدئولوژيك را در نظر دارند. (پولانزاس، 1975، ص. 14)

و باز بر همین اساس است که می توان به مسأله ی مزد پرداخت:

اين مزد نيست كه از نظر اقتصادي طبقه ي كارگر را تعريف مي كند: مزد شكلي است از توزيع توليد اجتماعي كه با روابط بازار و اشكال قرارداد ناظر بر خريد و فروش نيروي كار، مطابقت مي كند... اختلاف دستمزد بيش از ساير نابرابري هاي اجتماعي مقياسي تك خطي، پلكاني پيوسته و همگون، با يا بدون پاگرد، كه افراد و گروه ها بر آنجا گرفته باشند، بعضي گروه ها در سطحي بالاتر و بعضي ديگر در سطحي پايين تر نيست: اختلاف دستمزدها بيشتر معلول موانع طبقاتي است. (پولانزاس، 1975، ص. 20)

جمع بندی کنیم. من نمی دانم چپ هایی که امین می گوید "کارگران را تنها در ایران خودرو و شرکت نفت خلاصه می کنند" چه کسانی هستند. این تعریف خشک از کار مولد و طبقه ی کارگر، تنها در آثار مندل و تروتسکیست های دیگر (فارغ از درست یا نادرست بودن آن) ممکن است یافت شود. اما استاد امین با تعریفی که از طبقه ی کارگر می دهد تمام نقد های رفقای قدیمی ترش را در نقد پوپولیسم و خلق گرایی در دهه ی 60، دود می کند و به هوا می فرستد. پس، همان طور که شارلاتانی مانند سازگارا با طبقه متوسط خواندنِ تمام معترضان نمی تواند ماهیت یک جنبش را مصادره نماید، استاد امین هم با کارگر خواندن همه، نخواهد توانست تغییرات تاکتیکی خود یا رفقایش و مواضع فصلیِ آن ها را توجیه نماید.
نکته ی آخر این که، من تا به حال تصور دیگری از امین قضایی داشتم. لابد به این دلیل که در حوزه هایی می نوشت که من نمی دانستم یا بضاعتم اندک بود. این حرف به این معنا نیست که من در این حوزه ادعای خاصی دارم. اما آن قدر می دانم که بفهمم امین قضایی چه می نویسد و گزاره هایش چه تناقضات فاحشی دارد. بحث بر سر این است که اگر تمام مقالات استاد در حوزه های دیگر نیز به بی مایگیِ این نوشته باشد، باید به حال روشنفکران طبقه ی کارگر ایران تأسف خورد. امین قضایی بسیار کوشا و پرکار است. مترجم خوب و با هوشی است و قلم بسیار زیبایی داشته و این مزیت را دارد که مکتوب است و نه شفاهی؛ اما کاش دوستان بهتری داشت که نمی گذاشتند هر مزخرفی را به عنوان رویکرد رادیکال مارکسیستی منتشر نماید.
پادشاه لخت است!

پ.ن.1: متأسفم که برخی از دوستان موضوع این مقاله را شخص امین قضایی درک کردند. من با امین آشناییِ نزدیک ندارم که بخواهم در موردش حرفی بزنم. سلام و علیکی از قبل بوده که از طرف من هنوز هم باقی است! اما پدیده ی امین قضایی مشتی نمونه ی خروار از وضعیت روشنفکران ایرانی است. من با این پدیده مشکل دارم و با تیزی و تندی هم نقدش می کنم. 150 سال است که به دلیل تعارف های مسخره ی ایرانی، نتایج این زیاده گویی ها، خوشبینی ها و حماقت ها را در حوزه های مختلف به صورت کمدی و تراژدی دیده ایم. بی سوادی، به دنبال مد روز بودن و خود بزرگ بینی و انتقال کاریکاتوریِ اندیشه های مدرن به ایران، چیزی نیست که بتوان از نتایجش با لاپوشانی عبور کرد. و من هم در حوزه ای که کار می کنم و تا جایی که می توانم آن را نقد خواهم کرد.
پ.ن.2: دوستان اخلاق گرا! وجدان های آسوده ی خود را با خواندن مطالب این وبلاگ نیالایید! به اندازه ی کافی مطالب دلخواه خود را، گیرم که یا آه و ناله باشد و یا همه چی آرومه، در جاهای دیگر خواهید یافت. منت گذاشته و نصایح خود را برای خود نگه دارید! امیدوارم که در میدان جنگ یا چیزی شبیه آن به حرفهای خود نخندید!
پ.ن3: من تا جایی که توانستم به طور مستدل تناقضات بحث امین را نشان دادم؛ گیرم که با چاشنی طنز. نمی فهمم تلقی شما که این نوشته را نقد نمی دانید از نقد چیست؟ طنز تند این نوشته برای این است که گریه نکنیم! بیشتر نوعی خنده ی هیستیریک است. اگر جوابی برای بحث ندارید اما جزء حلال زاده هایی هستید که هنوز اصرار بر دیدن لباس های زیبای پادشاه دارند، یا ارادتتان به استاد اجازه نمی دهد که بپذیرید آن چه را که می خوانید؛ لزومی ندارد که به در و دیوار بزنید. به قول گروس: تفنگت را بردار و حرفت را راحت بزن!


۲۲ خرداد ۱۳۸۹ ه‍.ش.

شیوا

سلام شیوا! دیشب خوابت را دیدم. راستش مشغول نوشتن چیزکی بودم برای امروز که تولدت است. اما از کار در نمی آمد. خوابم برد. خواب دیدم که آزاد شده ای. محکم بغلت کردم و گفتم کی؟! گفتی امروز صبح و با خودم فکر کردم که پس برای همین بوده که نوشته های دیشبم تراش نمی خورد و به پایان نمی رسید.کلی حرف زدیم. حال همه را می پرسیدی و بر خلاف دفعه ی قبل، مدام در فکر نمی رفتی و بی هوا ساکت نمی شدی. همان شیوای شیطان و سرزنده ی پیش از آن خردادِ کذایی شده بودی...
بیدار که شدم، جز تکه پاره هایی از شعر چیزی نمانده بود. و تو هنوز آزاد نشده ای و جمعیت دفاع هزار مشکل دارد و شهر آشوب است....پنج شنبه بیستم خرداد نحس هشتاد و نه.
پ.ن: امروز برای تبریک تولدت به خانه تان رفتیم. پیشتر گفته بودم که با یادت شجاع می شویم. اما یادم رفت که بگویم هر بار که مادرت را می بینم انگار که تمام خاطرات بودنت برایمان زنده می شود. به مادرت هم مانند خودت افتخار می کنیم رفیق.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

برای دستکش افسانه که جای انگشت هایش خالی ست...


دخترک کبریت فروش،
کبریت دارد.
نترس!
بمبِ ناپالم که ندارد.
بمب اتمی هم،
بمب هیدروژنی،
بمب مغناطیسی وُ
هیچ بمبِ تخمیِ دیگری هم که ندارد!
کبریت دارد!
حالا هزاران هم که باشند دخترانِ کبریت فروش،
نمی توانند دنیایتان را به آتش کشند!
نهایتاً در حرکتی مدنی و کاملاً عاری از لولویِ خشونت
خود را به آتش خواهند کشید.
نترس!
....
"400 میلیون کودک کار در سراسر جهان داریم."
"با 9 دلار در سال می توان از مرگ و میر کودکان بر اثر نبود امکانات بهداشتی جلوگیری کرد."
"با 3 هفته هزینه ی نظامیِ دولت های جهان می توان تمامی کودکان جهان را از حداقل امکانات بهداشتی برخوردار نمود"
....
خونِ تمامِ فرودستان،
طوفانِ نوح هم که به راه بیاندازد،
من تخته پاره ای از عرفان خواهم جست وُ
نجات خواهم یافت.
حال یا به روش سنتی:
خر منم، گاو منم بنده ی پر تاب منم
نور توئی، سور توئی حاجی نگهدار مرا!
یا به روش مدرن:
هووووووووووو
عوووووووووووود
مننننننننننننننننن
خررررررررررررررررررررررر
خلاصه که این جوری ست...
تخته پاره ای خواهم جست.....
از زمان مغول تاکنون....
می ترسم...
من کبکِ کوچکی در این جهان شلوغم
برف هم که نبارد سرم را در هر گهی که دمِ دست یا مدِ روز باشد
پنهان خواهم نمود.
*****
افسانه؟
چرا این قدر حقیقتی؟
لعنتی!؟
انگشتهایت بریده اند؟
کدام قطار تو را دزدید؟
به کدام سو می رفت با بارِ انگشتانت؟
....
پنبه جایِ انگشت هایِ دستکشت می گذارم...
دست بر قلبت می کشم...
می چرخانمت
می بوسمت
انگشتهایت پیش من نیست!
...
نمی توانی ستاره ها را نشان دهی
سه تار بزنی
اغوا کنی...
حتی گشت ارشاد هم نمی گیردت!
هیچ کس عروسکی ناقص را دوست ندارد.
آن هم عروسک ناقصی افغان!
آن هم عروسک ناقص افغانی سیاه!
سیاه!
بی هیچ کرم و سولاریوم!
افسانه؟
****
آهان!
به تو گفته ام؟!
من خیلی خاص هستم!
گشت ارشاد هم مرا گرفته است.
دو بار!
برای بلندیِ مو
برای کوتاهیِ مانتو
هیس!
گوشت را بیار نزدیک!
موبایلت را خاموش کن!
....
من حتی شورت سبزی هم پوشیده ام!
یا تی شرتِ چه گوارا!
هیس!
من چند عکس یادگاری با سطل آشغال های سوخته دارم!
- البته صورتم را پوشانده ام!
راستی به تو گفته ام؟
که روزی تمام فال های دخترک فال فروشِ خوشگلی را خریده ام؟
***
غزه به درک
و لبنان
حتی کردستان!
ترکمان صحرا وَ
بلوچستان...
زنده باد تهران!
تهران...تهران...تهران
****
سینه هایت را عمل کن!
پلاستیکی شو!
کونت را!
لبهایت را!
غریبه نباش! آشنا شو! آشنا!
به درک که افسانه انگشت ندارد
به درک که ساز نمی تواند بزند و ستاره را...
به درک! درک! درک!
هنر برای هنر است!
و فقر برای فقیران!
جمهوریِ ایرانی می خواهید؟
ریدم به این ایران!
***
آن مرد اسب آمد.
این زن الاغ رفت.
من یک طویله ی کاملم!
و کشتیِ نوح این بار چه خالی خواهد بود...

پ.ن: افسانه 7 سالش است! خواهرِ شبانه است.
پ.ن.2: مخاطبِ این نوشته ها خودم هستم! به شما بر نخورد. کوتوله و الاغ و هر زهرمار دیگه ای هم من هستم.
پ.ن.3: تو خوبی!

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

خرده بورژوا


تو هم گهِ خاصی نبودی!
اصلاً مگر می شود گهِ خاصی بود؟ -با این همه فست فود و سیستم های پیشرفته ی فاضلابِ شهریِ همگانی
اصلاً
اصلاً مگر می شود چیزِ خاصی بود؟ -در این عصرِ پرشکوهِ جهانی سازی!
چه انتظار بی شرمانه ای!
...
می خواستی
از نردبان ترقی به بالای این مهِ همگانی صعود کنی
با ساعت سواچ و تی شرت یونیسف و کریس دی برگ و تحصیل و چند کلمه محاوره ی انگلیسی.
با چند آکورد گیتار و خشم های طوفانیِ چند ساعته.
با مهاجرت، با تفریحات چند روزه!
با خلیجِ همیشه فاشیستی!
با ژست های آنارشیستی!
می خواستی...
اما با وزنه های سربی که نمی شد مسابقه داد.
آن هم مسابقه ای جهانی! با نردبان هایی آنچنانی! با رقبایی همگانی!
جهانی...
جهانی...
چه جهانی!
چه
جهانی!!!
باید سبک می شدی.
سبک می شدی از
تمام فرودستان
کودکان کار، کارگران، زنان، دانشجویان
و هر ...ان دیگری که وجدانت را سنگین کرده بود.
باید رها می شدی. همه می گفتند!
باید رها می شدی. رها می شدی رها می شدی....
رها شدی!
طوری هم نشد که
هنوز هم خوب که مست شوی
می توانی با این وزنه های قدیمی
یه قل دو قلی بازی کنی!
غرغری کنی، عری بزنی، افسرده شوی، پزی بدهی، عاشق شوی، روشنفکر شوی، اغوا کنی، اغوا شوی،
کنی، شوی، کنی، شوی، کنی، شوی، کنی، شوی...
***
بالا رفتی..
بالا!
بالاتر
بالاتر از بالاترین
بالاترینِ انقلابیون خفن! انقلابیونِ (کلیک کلیک، زر زر، نترسین نترسین)
اما آن بالاها هم
چیزِ خاصی منتظرت نبود.
سرزمینِ فرصت های طلایی ات، شهربازیِ پینوکیو بود.
زنده گی، زنده گی، زنده گی
زندگیِ
Life’s good!
پینوکیو؟
پینوکیو هم نبودی بدبخت!
که فرشته ی مهربانی یا حتی فاحشه ای شرمگین داشته باشی تا برت گرداند.
برت گرداند؟
هه! زرشک!
کجا برت گرداند؟
کجا؟
جایی برای برگشتن نیست.
***
وزنه های سربیت را که باز کردی،
باد به همه جا بردت.
اوایل شیرین بود. شیرین می زدی وُ
توریست خوشبختی شدی.
مارکوپولویی که راهِ استعمار را هموار می کرد.
میتی کومانی که همه ی سرکشان را
به نام حاکم بزرگ
(خیلی بزرگ!)
سرکوب می نمود.
و یا نل و یا هاج، زنبوری بدبخت!
اولش شیرین بود.
اولش
سبک شده بودی و همین جور مثل بادبادکی که بندش را از تمامِ بدبختی های زمینی گسیخته، چرخ چرخ می زدی.
بعد کم کم غباری شدی مثل هزاران ذره ی چرخانِ دیگر
بچرخ! بچرخ! بچرخ!
بچرخ...
بچرخ تا بچرخیم....
***
هی! یادت هست؟
تمامِ خوشیِ ما دهه شصتی ها
کودکی نگران بود
که سیزیوف وار، سلول کوچکش را می پیمود و برمی گشت.
((بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق...))
و پرده که بالا می رفت؛------برنامه ی خردسالان!
پسرک و ما از شادی می پریدیم هوا
و چند سال بعد، در خالیِ سیاهیِ پشتِ پرده، با مغز زمین می خوردیم.
مردمکان چشمانمان، گشوده می ماند
می ماند می ماند می ماند و به هیچ نوری واکنشی نشان نمی داد
نورِ خورشید که نه، حتی همین چراغ قوه های معمولی
تا دستِ آخر در اداره ای یا بازاری و یا زهرمارِ دیگری زنده به گور شویم.
***
برای باورِ زنده بودن،
به نصیحت هالیوود، به صدای قلبت گوش دادی.
تکرار مسخره ای که به زندگیِ مدرن جهانیتِ خوب می آمد..... خوب!
می دانی؟!
تو هم، گهِ خاصی نبودی!
می ترسم.
نگاهت که می کنم از نزدیک،
تصویرِ ابلهِ درون چشمانت می رماندم....
مردمکانِ گشاده ات در انتظار چیست؟
می دانی؟!
...

۵ اردیبهشت ۱۳۸۹ ه‍.ش.

ایدئولوژی آلمانی

رسیدن به رهایی واقعی تنها در جهان واقعی و با وسایل واقعی ممکن است... آزادی عملی است تاریخی، نه عملی ذهنی.