سعید جان!
همکارم!
امروز اولین برف زمستانی بارید.
و ما با خیالِ آسوده، زیرِ بامِ این خراب شده
نشسته بودیم.
سقف را همین ماه پیش ترمیم کردی.
نیستی.
سعید جان!
بچه ها درس می خوانند.
نقاشی می کنند.
ورزش می کنند.
حتی به هم فحش های ناموسی می دهند.
هنوز نفهمیده اند عمویشان نیست.
و همه ی ما انگار،
چیزی را گم کرده ایم.
نیستی
.....
سعید جان!
دوستم!
امروز،
شیوا را که دیدم،
گلوهامان ورم کرده بود.
به روی هم نیاوردیم وُ
تخمِ مرغ های جمعیت دفاع را تنهایی زهرمار کردیم.
گوشه ی آشپزخانه خالی بود.
چیزی گم بود.
خنده هایت،
عینکت،
و باورت به روشنیِ فردا!
نیستی
....
سعید جان!
رفیقم!
دیگر هیچ کودکی مجبور نیست کار کند.
هیچ زنی طعمِ تبعیض را نمی چشد.
هیچ انسانی برای عقیده اش، دینش، یا هر زهرمارِ دیگری، تحت ستم نیست.
هیچ ملتی از حقوق خود بی بهره نیست.
هیچ مهاجری بی هویت نیست.
هیچ دانشجویی از تحصیل محروم نیست.
ستاره ندارد وُ
آسمان، پر از ستاره است!
هیچ جنگی نیست وُ
هیچ ژنرالِ بی شرفی
انسان ها را به کشتن نمی دهد.
هیچ کودکی،
....هیچ کودکی،
تن نمی فروشد.
فال نمی فروشد و بی اقبال نمی ماند.
اسکاچ نمی فروشد و در میان زباله ها زندگی نمی کند.
آدامس نمی فروشد.
چسب زخم با تنِ پاره پاره اش نمی فروشد.
گل نمی فروشد.
هیچ نمی فروشد.
هیچ!
و هیچ کثافتی ما را قضاوت نمی کند.
هیچ کودکی اعدام نمی شود.
هیچ استثماری نیست.
و همه آزادند و برابر!
"و حالِ همه ی ما خوب است...
اما تو باور نکن!"
....
سعید جان!
ایستاده ایم!
ایستاده!
و انتظارت را می کشیم!
بمان!
5 نظر:
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان/ برکش آن تیغ چو پولاد و بزن بر سرشان
چون ملک ساخته خود را به پر و بال دروغ/ همه دیوند که ابلیس بود مهترشان
سعید آزاد می شود، البته ... شاید آنهم سعیدی دیگر!!
ولی تا همه سعید نباشند رنج کودکان و تبعیض زنان و زندانیان سیاسی امروز تمامی ندارد..
دنیا را گه گرفته
... پاکی ندارد
نادر..
لعنتی.. اشکمو در آوردی..
گذاشتم رو سایت
من خیلی نمیشناسمت اما میبینم که دلت مثل من گرفته البته من دلم بیشتر گرفته
تو لااقل مینویسی ،انجمن داری(با همه اینها جمعیت کودکان کار و خیابان و خانه های بی پنجره هر روز بیشتر میشه ) من اما فقط نگاه میکنم که هیچی فایده نداره
من دوباره بعد این همه وقت و آزادی سعید اینو خوندم دلم گرفت... چه دلی داری نادر...........
ارسال يک نظر