سوال های کودکان کار را کی جواب می دهد؟
جواد تنها
آسمان کودک کار آبی نیست و در آن هیچ اثری از ماه و ستاره نیست این آسمان فقط خورشید دارد و بس. خورشیدی بی نهایت سوزان، خورشیدی که تن وی را تا ریشه می سوزاند. و حال او سرش را بالا می گیرد و داد می زند:
ای دنیا این چه وعض زندگی من است. که تو برایم ساخته ای، مگر من چه کرده ام؟ به من بگو گناه من چیست؟ من جواب می خواهم، من جواب می خواهم؟ اینک فکرم بکار افتاده است. من دیگر فهمیده ام و می بینم که بر من چه می گذرد. من می خواهم گناهم را بدانم تا دلیل گناهم را بگویم. منی که هیچ وقت فکر نکرده بودم که چرا هنوز درست نمی توانستم حرف بزنم اما در فال فروشی استاد بودم؛ چرا هنوز نمی دانستم دست راست و چپم کدامه ولی می دانستم کدام رهگذر آدم مایه داریه، کدام خسیسه، کدام بداخلاقه و.... چرا من اولین جمله هایی که نوشتم فال و آدامس بوده.
چرا خواب های من مانند خواب های دیگران نیست. چرا من خواب ترسناک بهزیستی را می بینم در حالی که بعضی ها از بهزیستی به اندازه ی یک کلمه می دانند نه بیشتر. خواب هایی که بیشترشان به واقعیت مبتلا می شود و شده است. چرا من... سوال های کودک کار از دنیا با چرا شروع می شه و هیچ پایان و جوابی نداره و دنیا همیشه در مقابل این سوال ها خاموش مانده است. حالا او قصه ی وحشتناک کودک کار را برای دنیا توضیح می دهد:
شبی بسیار سرد یکی از همنوعان خود را دیدم که در یکی از خیابان های آریاشهر در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود و سخت می لرزید و دندانهایش روی هم می خورد. اون یک فال فروش بود با سنی بسیار کم. از ظاهرش مشخص بود کتک مفصلی خورده است و دلم برایش سوخت. به او گفتم: بلند شو برو به خانه ات هوا سرد است. شب از نیمه گذشته؛ جوابی نداد. او همچنان می لرزید. در این حال گفت: این لرزه را از سرکای بیش از حد هوا نبین. این لرزه ی گشنگی مطلق است. و حال ای دنیا تا حالا لرزه ی گشنگی را حس کرده ای؟
جواد تنها
آسمان کودک کار آبی نیست و در آن هیچ اثری از ماه و ستاره نیست این آسمان فقط خورشید دارد و بس. خورشیدی بی نهایت سوزان، خورشیدی که تن وی را تا ریشه می سوزاند. و حال او سرش را بالا می گیرد و داد می زند:
ای دنیا این چه وعض زندگی من است. که تو برایم ساخته ای، مگر من چه کرده ام؟ به من بگو گناه من چیست؟ من جواب می خواهم، من جواب می خواهم؟ اینک فکرم بکار افتاده است. من دیگر فهمیده ام و می بینم که بر من چه می گذرد. من می خواهم گناهم را بدانم تا دلیل گناهم را بگویم. منی که هیچ وقت فکر نکرده بودم که چرا هنوز درست نمی توانستم حرف بزنم اما در فال فروشی استاد بودم؛ چرا هنوز نمی دانستم دست راست و چپم کدامه ولی می دانستم کدام رهگذر آدم مایه داریه، کدام خسیسه، کدام بداخلاقه و.... چرا من اولین جمله هایی که نوشتم فال و آدامس بوده.
چرا خواب های من مانند خواب های دیگران نیست. چرا من خواب ترسناک بهزیستی را می بینم در حالی که بعضی ها از بهزیستی به اندازه ی یک کلمه می دانند نه بیشتر. خواب هایی که بیشترشان به واقعیت مبتلا می شود و شده است. چرا من... سوال های کودک کار از دنیا با چرا شروع می شه و هیچ پایان و جوابی نداره و دنیا همیشه در مقابل این سوال ها خاموش مانده است. حالا او قصه ی وحشتناک کودک کار را برای دنیا توضیح می دهد:
شبی بسیار سرد یکی از همنوعان خود را دیدم که در یکی از خیابان های آریاشهر در گوشه ای به دیوار تکیه داده بود و سخت می لرزید و دندانهایش روی هم می خورد. اون یک فال فروش بود با سنی بسیار کم. از ظاهرش مشخص بود کتک مفصلی خورده است و دلم برایش سوخت. به او گفتم: بلند شو برو به خانه ات هوا سرد است. شب از نیمه گذشته؛ جوابی نداد. او همچنان می لرزید. در این حال گفت: این لرزه را از سرکای بیش از حد هوا نبین. این لرزه ی گشنگی مطلق است. و حال ای دنیا تا حالا لرزه ی گشنگی را حس کرده ای؟
3 نظر:
سوالها را از خداوند عادل بپرس
خدایی که همیشه خاموش است...
... عدالتی که از خدایش خاموش تر است :(
لعنتي بعض داره خفم مي كنه ...
با اون نگاهت چي مي خواي بگي ...
چی شد که این ها شدن دوستات و ما نشدیم؟
می دونم یه کم زوده ولی خوب من هم بکن
عضو دوستات. کار خوبیه صواب هم داره
حمیدم دیگه همون که نه می دونه اصلا تو جمعیت دفاع کیه چیه چرا اومده کجاست داره چی کار می کنه تو هم بهش می گی کار پژوهشی بکنه. به قول خودت همین.
به امید جهانی بدون کودک کار
ارسال يک نظر