جبار، کودک کار و عضو جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان، برای سعید جلالی فر نامه ای نوشته که امروز به دستم داد. خواندمش و مبهوت مانده بودم که چه بگویم. می دانست که در بندش کشیده اند. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بگویم: جبار جان خوشحالم که دوستی مانند تو دارم. و عمو سعیدت چه پر سعادت است که تو برایش این گونه نوشته ای...
دل تنگی
با دلتنگی ها چه می توان کرد؟ دل تنگی برای کسانی که خیلی دوستشان داری. کسانی که الگوی تو برای درست زندگی کردن هستند. آیا می شود روزی را بدون دیدن چنین انسان های واقعی که هر چه در توان دارند برای کمک به هم نوعان خود می گذارند بدون این که چیزی بخواهند سپری کرد؟
امروز من به دنبال کسی می گردم که خیلی دلم برایش تنگ شده است. در حیاط مدرسه که نیست. داخل کلاس ها را هم گشتم پس کجاست؟ به دفتر می روم آن جا را هم می گردم ولی او نیست. زمان می گذرد امروز چند روز بعد از آن روز است. من به مدرسه آمده ام و به دنبال کسی می گردم که ملکه ی ذهن من شده ولی او را نمی یابم. از یکی از دوستان خوبم خبری می شنوم. خبری که منو از گشتن باز می داره. دیگر، گشتن فایده ای نداره و باید منتظر بود. زمان می گذرد خیلی هم سریع می گذرد. امروز روز دیگری است که من باز هم دوست دارم انتظار نیز پایان پذیرد. اما این گونه نیست. حال من داخل آشپزخانه هستم. به اون پایین نگاه می کنم بغل یخچال به بالا نگاه می کنم اون بالا هیچ ابری نیست این پایین تو نیستی.
این زمان نه می ایستد و نه عقب می آید و فقط در حالِ گذر است. امشب دیگر فرق کرده است و بر شدت دلتنگی ها افزوده شده است. شنیده ام پرنده ای که به سوی آسمان آزادی در حال پرواز بوده به دام افتاده و پر و بالش را شکسته اند. تو او را می شناسی چون هدفش با تو یکی بود.
راستی از تو بعید بود که تنها بذاری ما را عمو سعید.
دل تنگی
با دلتنگی ها چه می توان کرد؟ دل تنگی برای کسانی که خیلی دوستشان داری. کسانی که الگوی تو برای درست زندگی کردن هستند. آیا می شود روزی را بدون دیدن چنین انسان های واقعی که هر چه در توان دارند برای کمک به هم نوعان خود می گذارند بدون این که چیزی بخواهند سپری کرد؟
امروز من به دنبال کسی می گردم که خیلی دلم برایش تنگ شده است. در حیاط مدرسه که نیست. داخل کلاس ها را هم گشتم پس کجاست؟ به دفتر می روم آن جا را هم می گردم ولی او نیست. زمان می گذرد امروز چند روز بعد از آن روز است. من به مدرسه آمده ام و به دنبال کسی می گردم که ملکه ی ذهن من شده ولی او را نمی یابم. از یکی از دوستان خوبم خبری می شنوم. خبری که منو از گشتن باز می داره. دیگر، گشتن فایده ای نداره و باید منتظر بود. زمان می گذرد خیلی هم سریع می گذرد. امروز روز دیگری است که من باز هم دوست دارم انتظار نیز پایان پذیرد. اما این گونه نیست. حال من داخل آشپزخانه هستم. به اون پایین نگاه می کنم بغل یخچال به بالا نگاه می کنم اون بالا هیچ ابری نیست این پایین تو نیستی.
این زمان نه می ایستد و نه عقب می آید و فقط در حالِ گذر است. امشب دیگر فرق کرده است و بر شدت دلتنگی ها افزوده شده است. شنیده ام پرنده ای که به سوی آسمان آزادی در حال پرواز بوده به دام افتاده و پر و بالش را شکسته اند. تو او را می شناسی چون هدفش با تو یکی بود.
راستی از تو بعید بود که تنها بذاری ما را عمو سعید.
8 نظر:
اعصاب خوردي شده داروي من قبل خواب شده!
چشم وا كن ببين به چه روزي افتاديم! آره جاش اساسي خاليه! جاي خيليا خاليه.
خوبه موجودي به اسم اميد هنوز نفس مي كشه!
بسیار تاثیر گذار بود.و چقدر دلم میخواهد که من هم کاری در این زمینه بکنم.
زنده يي؟ خبريت نيست؟!!!!!
كلي نگرانتم! اوضاع خوبه،كارا به سامانه.فقط شما نيستي
گیرم که در باورتان به خاک نشستم
و ساقه های جوان ام از ضربه های تبرهاتان زخم دانست
با ریشه چه می کنید
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده اید
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید
گیرم که می کشید
گیرم که می برید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید
دلم برا هرچی کودک کارتنگ شده به کی بگم دردمو؟
saeed jalalifar yek rafigh ke dar rastaye kare kodak enerjiye bi tamami darad ke nemishavad andazeyi barash gozasht
saeed deleman barayat tang shode rafigh
خیلی وقته نمینویسی نادر جان
چی میشه گفت...
ارسال يک نظر