تو هم گهِ خاصی نبودی!
اصلاً مگر می شود گهِ خاصی بود؟ -با این همه فست فود و سیستم های پیشرفته ی فاضلابِ شهریِ همگانی
اصلاً
اصلاً مگر می شود چیزِ خاصی بود؟ -در این عصرِ پرشکوهِ جهانی سازی!
چه انتظار بی شرمانه ای!
...
می خواستی
از نردبان ترقی به بالای این مهِ همگانی صعود کنی
با ساعت سواچ و تی شرت یونیسف و کریس دی برگ و تحصیل و چند کلمه محاوره ی انگلیسی.
با چند آکورد گیتار و خشم های طوفانیِ چند ساعته.
با مهاجرت، با تفریحات چند روزه!
با خلیجِ همیشه فاشیستی!
با ژست های آنارشیستی!
می خواستی...
اما با وزنه های سربی که نمی شد مسابقه داد.
آن هم مسابقه ای جهانی! با نردبان هایی آنچنانی! با رقبایی همگانی!
جهانی...
جهانی...
چه جهانی!
چه
جهانی!!!
باید سبک می شدی.
سبک می شدی از
تمام فرودستان
کودکان کار، کارگران، زنان، دانشجویان
و هر ...ان دیگری که وجدانت را سنگین کرده بود.
باید رها می شدی. همه می گفتند!
باید رها می شدی. رها می شدی رها می شدی....
رها شدی!
طوری هم نشد که
هنوز هم خوب که مست شوی
می توانی با این وزنه های قدیمی
یه قل دو قلی بازی کنی!
غرغری کنی، عری بزنی، افسرده شوی، پزی بدهی، عاشق شوی، روشنفکر شوی، اغوا کنی، اغوا شوی،
کنی، شوی، کنی، شوی، کنی، شوی، کنی، شوی...
***
بالا رفتی..
بالا!
بالاتر
بالاتر از بالاترین
بالاترینِ انقلابیون خفن! انقلابیونِ (کلیک کلیک، زر زر، نترسین نترسین)
اما آن بالاها هم
چیزِ خاصی منتظرت نبود.
سرزمینِ فرصت های طلایی ات، شهربازیِ پینوکیو بود.
زنده گی، زنده گی، زنده گی
زندگیِ
Life’s good!
پینوکیو؟
پینوکیو هم نبودی بدبخت!
که فرشته ی مهربانی یا حتی فاحشه ای شرمگین داشته باشی تا برت گرداند.
برت گرداند؟
هه! زرشک!
کجا برت گرداند؟
کجا؟
جایی برای برگشتن نیست.
***
وزنه های سربیت را که باز کردی،
باد به همه جا بردت.
اوایل شیرین بود. شیرین می زدی وُ
توریست خوشبختی شدی.
مارکوپولویی که راهِ استعمار را هموار می کرد.
میتی کومانی که همه ی سرکشان را
به نام حاکم بزرگ
(خیلی بزرگ!)
سرکوب می نمود.
و یا نل و یا هاج، زنبوری بدبخت!
اولش شیرین بود.
اولش
سبک شده بودی و همین جور مثل بادبادکی که بندش را از تمامِ بدبختی های زمینی گسیخته، چرخ چرخ می زدی.
بعد کم کم غباری شدی مثل هزاران ذره ی چرخانِ دیگر
بچرخ! بچرخ! بچرخ!
بچرخ...
بچرخ تا بچرخیم....
***
هی! یادت هست؟
تمامِ خوشیِ ما دهه شصتی ها
کودکی نگران بود
که سیزیوف وار، سلول کوچکش را می پیمود و برمی گشت.
((بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق، بق بق بق بق بق...))
و پرده که بالا می رفت؛------برنامه ی خردسالان!
پسرک و ما از شادی می پریدیم هوا
و چند سال بعد، در خالیِ سیاهیِ پشتِ پرده، با مغز زمین می خوردیم.
مردمکان چشمانمان، گشوده می ماند
می ماند می ماند می ماند و به هیچ نوری واکنشی نشان نمی داد
نورِ خورشید که نه، حتی همین چراغ قوه های معمولی
تا دستِ آخر در اداره ای یا بازاری و یا زهرمارِ دیگری زنده به گور شویم.
***
برای باورِ زنده بودن،
به نصیحت هالیوود، به صدای قلبت گوش دادی.
تکرار مسخره ای که به زندگیِ مدرن جهانیتِ خوب می آمد..... خوب!
می دانی؟!
تو هم، گهِ خاصی نبودی!
می ترسم.
نگاهت که می کنم از نزدیک،
تصویرِ ابلهِ درون چشمانت می رماندم....
مردمکانِ گشاده ات در انتظار چیست؟
می دانی؟!
...
37 نظر:
عاشق این سبک شعر گفتن هستم نادر خان!
عاشق این کلمات یاغی و سرکش و برنده، بی پروا و ... البته پر درد هستم
راستی فکر می کنی اونهایی که باید بفهمن ، می فهمن
گرچه اصلا مهم نیست...
لعنتی، نادر
هربار میخونم تلخه..
عالی ... تلخ ... عالی
و ما هی عر میزنیم و غر میزنیم که تو هیچ گهی نشدی ولی خودمون چه گهی شدیم؟شاید بو نمیدیم!!!
یه فال میخریم و پشت بندش میریم کافه و خودمونو به سلامتی سخاوت بی مانند مهمان یک قهوه میکنیم!!!
آره جناب طالبي دهه ي شصتي ها روزگاري گفتني دارند مي دوني مدام در حال تاييد و تكذيب خودشون هستن.پست فوق العده اي بود نوستالژي هامو قلقلك داد.زنگ خطر و نواخت نواخت كه انقد گوش فلك و با كارهاي كرده و نكرده م پر نكنم
خیلی مخلصیم
عالی بود و ترسناک
...
صد بار خوندمش!
سلام
پس بالاخره نوبت خودت هم شد
دیره ولی خوبه
راستی نادر خان
لذت می بری که این کامنتا همه تعریف و تمجیدت؟
الاغ
فاصله بگیر از کوتوله ها
اینجوری خودتو زیادی بزرگ و بی نقص می بینی
نه که نیستی
این همه نیستی
آقا نادر به نظرم خیلی ام قشنگ نیست بودن با آدمایی که خیلی راحت دیگران رو کوچیک و کوتوله و ... خطاب کنن.
خطاب کردن اون هم به این راحتی...
چطور می شه باور کرد که این آدم حتما همه قبلی ها رو خیلی خوب می شناسه و دچار پیش داوری نشده و کاملا صحیح قضاوت!! کرده
قضاوت
...
پیش داوری
...
چقدر این کلمه ها به نظر گنگ می آن
اصلا نمی شه فهمید چی ان
:|
در ضمن پست شما خوب بود
و به معنای کلمه ی «خوب»
خوب
بود
به سیامک:
شادم من و خوشبختی تو که نمی شناسمت
به همون:
الاغ هم خودتی
راجع به منی که شصتی هم نبودم، خیلی از این عبارات صدق می کنه.
مرسی...
دل ام نمی خواد درباره ی این "سیامک" هم حرف بزنم. خودت اگه دل اِت خواست، بمالون اِش.
خیلی خوب می نویسی. تا حالا اینجا نیومده بودم. بیشتر سر می زنم. از اینجا خیلی خوشم اومد
جالب و دوباره حتمآ میخونمش!
جی کردی نادر خان! چرا یه عده رم کردن!
این ناشناس چقدر خودشو گنده دیده. خوب همه حرفاشو جمع می کرد یه دفعه می زد دیگه! انگار راست راستی فکر کرده یه ... هست!
ولش کن. جواب نده. اون نظرش رو گفته.
نباید ناراحت شد. دمکراسی رو باید تمرین کرد.
در ضمن اصلا فکر نمی کردم تو نمایشگاه غرفه داشته باشین. حیف شد خیلی افسوس خوردم.
راستی چرا غرفه تون رو بستن!حتما احساساتشون خیلی جریحه دار شده، یهو راه حلش سریع وحی شده که اگه صورت مسئله رو پاک کنن، دیگه مسئله ای هم نمی مونه واسه حل شدن!! ببین چه راحت مسئله کودک کار حل شد. حالا شما هی بیا غصه بخور.
مواظب خودتون و مجموعه باشین.
با پوزش از نا شناس! مثل اینکه با دقت نخوندم. فکر کردم سیامک و ناشناس یکی هستند!شرمنده
vaghti az nazdik, tu tariki , tu ayne
khodamo negah mikonam:
می ترسم.
نگاهت که می کنم از نزدیک،
تصویرِ ابلهِ درون چشمانت می رماندم....
مردمکانِ گشاده ات در انتظار چیست؟
می دانی؟!
manam!
غرفه كه بسته شد مال خود انجمن بود يا خانه كودك؟چي شده بود؟مي شه برام توضيح بدي من خودم تو خانه كودك كار مي كنم(شوش).خبراشم از كميته گزارشگران شنيدم.
salam
va aya in jema'ate kasire khorde borjova ke miyan to gowd e kar,asasan ,kari mikonand?
shaer kojaye in manifeste
baghiye koja
man koja
be ebarati age taklife in sher ba khodesh maloom nashe,faghat aksare faline ejtemaee ro maloonde
shayadam bad nabashe
pas,ghar bude gofte beshe:khode estesmar shavandegan bayad harkat
...va
به بالایی:
???what
به به آقاي عليرضا عسگري شاعر .داشتم فك مي كردم كي ممكنه يه هم چين كامنتي بذاره.خلاصه چاكريم آقا. با اين شعر آخريه كه كلي تهي شدم
مخاطب یک وبلاگ بودن حقی برای ما ایجاد نمی کند. ما خوانندگان متنی هستیم که صاحب وبلاگ به اختیار خود در دسترس ما گذاشته است, و نه بیشتر.
اما دوستی حق ایجاد می کند. ما ÷س از مدت ها رفاقت با کسی به خودمان اجازه می دهیم چیزهایی را به او یادآوری کنیم که خودش نمی بیند, یا نمی خواهد ببیند.
سیامک (که همسر من است) حرف درستی را جای اشتباهی و به نحو نامناسبی زده.اما, واکنش تند و اغراق شده ی مخاطبان این وبلاگ, که دقیقا به این خاطر انجام شده که خود را صاحب حقی بر آن می بینند جالب است.
البته من بیشتر از سیامک می دانم که بخشی از این مخاطبان "هم" دوستان نادر هستند. گیرم نه به اندازه ی این دوتا...
, به علاوه, تاختن به قضاوت دیگری همراه با قضاوت عجولانه ی خودت راجع به دیگری اتفاقی است که فقط با حرف زدن از سر احساسات می افتد.
لازم است تاکید کنم که همسر سیامک بودن دلیل یادآوری این چیزها نیست؟
گندش بزنن حق دوستی ای رو که خودت رو الاغ و اطرافیانت رو کوتوله میبینه
و ضمنا؛ حرف درست؟ واکنش اغراق شده؟ احساسات؟
شوخی می کنی......................
:D
:D
:D
:D
:D
:D
حالا جدا از اين گيس و گيس كشي ها.چرا وبلاگ و آپ نمي كنين و ايميل منو جواب نمي دي؟؟؟؟
درود نادر خان و خسته نباشی از همه اونچه این مدت گذرونده ایش... به زودی براتون ایمیل می دهم اما فعلا می خواهم بدونم چرا لینک کمیته گزارشگران حقوق بشر از 23 اردیبهشت خبر جدیدی نمی ذاره اتفاقی افتاده؟؟؟ من هر روز چند بار چک می کنم خبر ها رو اگه ممکنه یه خبری به من می دهین؟؟ نمی دونم چرا نگرانم و نگرانیم برای شیوا بیشتر از بقیه است...منتظرم اگه وقت کنید و محبت ممنون می شم.
شاعری مبارز، اگر به همین بسنده کنی. فقط شعر بگو، از نظریه پردازی گذر کن! شعر، کافه، قهوه، چای ... روشنفکر بالاشهری، چه ایرادی دارد؟ خیرسرمان با دوستان دسته جمعی برای خوشگذرانی های سگی - گهی سرکی هم به پایین شهر می کشیم: ما مبارزیم، انقلابی!
نه من ، نه تو و نه هیچ کسی دیگر، هیچ کدام گه خاصی نیستیم، شاید در زمانه ی خود زندگی نمی کنیم و شاید هم در زمانه ای که انقلابی بودن ناممکن است و ما آن را می جوییم؛ ممکنه بگویند: به عبث! خیالی نیست، این هم بخشی از جبر زمانه ی ماست رفقیق
۲۱ مهٔ ۲۰۱۰، ساعت ۱۶:۳۲
چندبار ديگه خوندم. بعضي لحظاتش رو دست دارم، بعضي هاشو نه. يا بهتر بگم، انتظارم از شعر اين نيست.
(كامنتا هم جالب بودن! و شايد تأسف بار. نمي خوام من هم تو اين بازيه بيفتم ولي نمي تونم نگم كه چقدر حرف نرگس رو دوست داشتم و چند بار مي خواستم-البته بدون شناختي از سيامك- اين حرفو بزنم)
به حمیدرضا:
خوب جلب توجه هم راه های خودشو داره
ارسال يک نظر